ما صاحبان اشک بودیم

 

از در خونه که میام بیرون ، از کوچه که میام بیرون ، از خیابون اصلی که رد میشم و میام اینطرف خیابون ؛ یه کافی نت هست . طبقه بالای این کافی نت -که معمولا هم آدمی نیست - کیبوردی رو میبینم که منتظرمه همیشه .

تا حالا چندین بار اومدم نشستم پشت سیستم شماره یک این کافی نت ، چندین بار اومدم که بنویسم از ... از چی ؟ چندین بار اومدم که از چی بنویسم و ننوشتم؟

نمی دونم چی باید می نوشتم و ننوشتم ، نمی دونم اصلا چرا ننوشتم

فقط می دونم حرف هایی هست که من یاد گرفتم بیان نکنم ، هیچ جا ... حرف هایی که حداقل باید نوشته شن . اونقدر تو سینه موندن و موندن که شدن عفونت مزمن ...

انگار من عادت کردم به این وضعیت ، مثل گرفتگی کتفم که اونقدر خوب نشد و منم کاریش نداشتم که حالا بهش عادت کردم . حتی به اینکه گاهی از دردش اشکم در بیاد ... صورتم خیس شه و نفهمم درد از کجاست ، چی نفسمو گرفته ... گرفتگی کتفم؟ اون که همیشه هست ، اون که لابد باید باشه ... مثل نفس کشیدن

میام پشت این سیستم میشینم ، که برای نوشتن اومده باشم . نیت می کنم از خونه بیام بیرون که برسم پشت این سیستم و به خودم بگم بنویس! باید بنویسی ، اومدی اینجا که بنویسی

نه اینکه تو خونه بشینم ، لپ تاپ بذارم جلوم ، گوشی دستم بگیرم که بنویسم و ته ش هزارتا کار واجب دیگه رو برا خودم بهونه کنم.

می دونم این بار هم نمی نویسم ... مثل دفعه های قبل ؛ اما همین که نوشتم از حرف هایی که هستن و نمی نویسمشون (حتی برای خودم) خیالم رو یه کم راحت تر می کنه.

 

بر سفره‌ام 

ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم‌

هنوز نگاه می‌کنم‌

مرثیه‌ای را برای غروب آماده می‌کنم‌

که در ابتدای غروب‌

با صدای رسا بخوانم‌

اکنون بهار نیست‌

انهدام دست‌ها  

روزهای 

غبارآلود و فراموش شده در تقویم‌

در کنار

این سفره‌

ما صاحبان اشک بودیم‌

زورق‌های ما شفاف و با اندوه‌

در اشک‌های ما غرق می‌شوند

چه کسی می‌داند

آن طرف خیابان‌

مهمانخانه‌ای بود

که در وحشت مدام‌

منهدم شد

غرق شد

پس سکوت مشترک بود

عطر

گیاهان‌

گلهای رازقی‌

مشترک بود

برخیزیم‌

آسمان را به نام خویش‌

صدا کنیم‌

کوچه‌ها را از بیخ و بن‌

منکر بودن‌

به خیابان را دویدن‌

اما 

اشتیاق دوباره کوچه‌ها را دیدن‌

هرگز 

فراموشم نیست‌

که مدام کشتزار  کشتزار

جهان در صبح شب یلدا

در چهره‌ها گم بود

زمین بر ما چیره بود

اشک و خوشه‌های خاموش انگور

تسلی نبود

به دریا نگاه می‌کردیم‌

آغاز و عمر جهان را می‌پرسیدیم‌

عمر در دستان زنان سالخورده‌

بافته می‌شد.

 

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 9
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 11